
نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors
نوع داستان:ترسناک
نویسنده:سارا
شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم
شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه
اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید
اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه
واسه خوندن این پارت9 از داستان به ادامه مراجعه کنید

نگاه عجیب صاحب خونه به جیم ترسشو دو برابر میکرد
جیم روش رو به صاحب خونه کرده بود و به پشت سر قدم برمیداشت و صاحب خونم با چیزی که پشتش نگه داشته بود
با خشم به جیم نگاه میکرد و به جلو قدم برمیداشت
که دوباره صدای زنگ خونه به صدا در اومد
باز بودن در باعث شد رزا بیاد توی خونه
رزا با دیدن صاحب خونه لبخند روی لباش خشک شد
ــ سلام من از خرید برگشتم
ـ جدی ؟ سلام
ــ این چیه پشتتون قایم کردید آقا ؟
ص ـ هوا سرده ... این تبر و واسه شکستن هیزم آوردم
ــ اما ... اینجا ؟
ص ـ از جنگل برمیگردم
ـ بله درسته ... اما
ص ـ اما چی ؟
ـ هـ هیچی ...
ص ـ من کارتون دارم بزودی برمیگردم خصوصیه
ـ سعی کنید ایندفعه وقتی از جنگل برگشتید تبر رو با خودتون نیارید ... هع
ص ـ آههههه بله اتفاقی شد ... تصمیم داشتم فردا بیام ... اما اتفاقی شد اومدنم
ـ بله ... خدانگهدار
صاحب خونه بدون توجه به جیم رفت بیرون از خونه
ــ مرد عجیبیه
با خنده ـ شبیه دلقک شدی چرا خودت و این شکلی کردی ؟
ــ ها !!!!!!
ـ هیچی برو صورتت و بشور با این وضعت
ــ چی ؟؟؟؟
ـ هیچی ...
ــ من میخواستم کسی من و نشناسه
ـ ...
ــ ولی بیشتر تو دید بودم
ـ معلومه
بعد وارد اتاق شدن ... رزا شروع به آشپزی کرد
ــ غذا حاضره
جیم اومد آشپز خونه
ـ وای که چقدر گرسنم
ــ اما تو اون وقتی گفتی که گرسنه نیستی ؟
جیم بعد از کمی مکث
ـ این واسه چند ساعت پیش بود
ــ اوهم ... من میرم دست و صورتمو بشورم
بعد از جاش بلند شد و دست و صورتشو شست و برگشت
ـ اومدی اگه از غذا مونده میشه کمی واسم بکشی ؟
رزا فقط به جیم نگاه میکرد و هیچی نمیگفت
ـ با تو بودم
ــ این غذای دو نفر بود
جیم دستاشو کشید به موهاش
ـ خـ خب چیزه ...
ــ اووووم
ـ هی هی بهتره بری کمی غذا درست کنی ... منم گرسنم
رزا با حرس به جیم نگاه کرد و جیم یه نیشخند زد
ـ برو دیگه برو ... هی هی چرا اینطوری نگاه میکنی ؟
با گریه ــ من گرسنم خستم ... رفتم بیرون خرید برگشتم به امید اینکه کمی غذا بخورم ... از خستگی دارم جون میدم
ـ هی هی
ــ دیگه نا ندارم
با ناراحتی ـ من خودم بلند میشم
بعد از جاش بلند شد و یه غذای دیگه درست کرد
جیم با خوردن غذا چهرش برگشت
نگاهش به رزا خورد که با اشتها داشت غذا رو میخورد
رزا غذا رو خورد اما جیم هنوز داشت
به غذا نگاه میکرد رزا دهنشو پاک کرد و به جیم نگاه کرد
ــ ممنونم جیم نمیدونم من گرسنم بود یا غذا ...
بعد غذا رو بو کرد رزا حالش بد شد و دوید سمت دستشویی
ـ مجبور نبودی بخوری ... اوهم ... خیلی بد بوإ ... اوووم ... سرم گیج میره ... فکر کنم مواد غذاییش خراب بود
بعد غذا رو با ظرفش انداخت توی سطل و رفت تاریخ انقضای خوراکی رو خوند
با خنده ـ مسموم نشده باشه ... واسه یک سال پیشه ... هاهاهاهاها
رزا برگشت جیم با ترس به رزا لبخند میزد
با لبخند و ترس ـ خوبی ؟ سالمی ؟
ــ آره بدنیستم یعنی زیاد خوب نیستم
ـ چطور غذایی که تو درست کردی سالم بود ؟ غذایی که من درست کردم ...؟؟؟ من از همین پاکت خرید تو برداشتم
با جیغ ــ اون پاکتای بغلیش کنسروای تاریخ گذشته بود
ـ هه هه جدی ؟ ... نمیخوای بری دکتر ؟
ــ نخیر
ـ چه عصبی ... مـ من میرم ( با لبخند ) اتاق خواب
( فکر جیم:اگه رزا من و نکشه احتمالاً من با این کارام اون و میکشم البته بعید میدونم قاتل باشه )
ـ هه هه
بعد دوید سمت اتاق خواب
جیم رفت تو اتاق و در و نیمه باز گذاشت تا اگه حال رزا بد شد بفهمه
که صدای کوبیدن دست به در باعث ترس جیم شد
در اتاق خواب آروم آروم باز شد و محکم در بهم کوبیده شد
جیم با ترس فراوون از اتاق اومد بیرون و نشست کنار رزا
با حال بد ــ اتفاقی افتاده ؟
ـ نه گفتم تو حالت بده ... بهتره اینجا باشم حالت و بهتر بفهمم ... آره همین خوبه
ــ چی خوبه ؟
ـ هـ هیچی اینکه حال تو بده
ــ حال من بده خوبه ؟
ـ نـ نه اینکه اینجا باشم حالت و بفهمم ... آره خوبه
ــ نمیفهمم
ـ چی رو ؟ اصلاً تو حالت خوب نیست بهتره استراحت کنی
ــ اما ... حس میکنم حالم از تو بهتر باشه
ـ چرااا ؟ من که اون غذا رو نخوردم
ــ آههههههه ... واسه این نمیگم ... پرت و پلا میگی
ـ آ آآآآآآ من زیادی نگرانم ... واسه همینه ... آره واسه همینه
ــ ولی ...
ـ ولی چی ؟ ... برو توی اتاق خواب استراحت کن ... نـ نـه برو ... برو ... آهان روی همین مبل ... آره روی همین مبل
ــ خب من روی همین مبلم
ـ منظور من اینه که دراز بکش ... نه استراحت کن ... آره
ــ باشه ... من خوبم تو هم برو اتاقت استراحت
ـ نـ نــــــــــه ... میخوام همینجا باشم
ــ خب باش
ـ ممنونـــم ... خوبی که ؟
ــ آرهه خوبم أه ... اگه بذاری سرگیجم تموم بشه بهترم میشه
ـ من که کاریت ندارم بخواب خب
ــ آههه ...
رزا چشماشو بست که یه سایه با صدای خنده و صدای قدم زدن از جلوی جیم رد شد
ـ رزاااااا ... چشمات و باز کن ...
ــ خودت گفتی استراحت کن
ــ نه ... نظرم تغییر کرد ... بلند شو بریم حیاط ... هوا بخوری خوب میشی ... خوبه خب
ــ برف زمینارو پر کرده هوا 50 درجه زیر صفره ... بریم هوا خوری ؟ آهههههه
ـ آره نگاهت به برفا بخوره ... نظرت عوض میشه ها
ــ نخیر مونده مریضم بشم ...
ـ نیست الآن سالمی ؟ ... خب میریم یه چرخ میزنیم برمیگردیم ... چند لحظه میمونیم تو ماشین ... خوبه ؟
ــ وااااااااای ... حالم خوب نیست کمی سکوت میخوام
ـ چـ چی ؟
بعد نگاهی تو چشمای رزا کرد
ـ خـو خب باشه
ــ من آماده بشم بریم
ـ همین پتو رو دورت بگیر خوبه ها ؟ الآن حالت خوب نبود میخوای بری آماده شی ؟
ــ پوووووووووووف باشه
بعد حرکت کردن بعد از چند ساعت برگشتن
ـ بهتر شدی ؟
ــ ها !!! من میرم بخوابم
ـ باشه
رزا رفت روی مبل خوابید و جیم هم رفت اتاقش
ـ آه چقد خوابم میاد
جیم چشماشو بست ناخودآگاه تصویر دختری اومد توی ذهنش که توی زیرزمین همین خونه تو یه گودال افتاده
جیم چشماشو باز کرد ولی باز تصویر همون دختر و همونجور دید
ـ خیالات برم داشته ... آره
با صدای در جیم به خودش اومد که یکی با موهای پریشون و لباسای بلند و گشاد وارد اتاق شد
منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو همراهی کنید